به نام خداي عشق

پايگاه ادبيات و شعر ايران

پارس پردازش

عاشقي صد مرتبه ديوانگي است

عشق معجون و مرا بيچارگي است

حافظ > دیوان اشعار > غزلیات
                                            خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش

 

خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله

 

که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا

 

عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی

 

بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا

 

که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست

 

چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد

 

دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را

 

که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر

 

نکردی شکر ایام وصالش

خانه

درباره شيراز

تصاوير استان پارس

شيراز در شعر شعرا

شعراي فارس

سعدی > مواعظ > قصاید فارسی

در وصف شیراز

خوشا سپیده‌دمی باشد آنکه بینم باز

 

رسیده بر سر الله اکبر شیراز

بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین

 

که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز

نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم

 

که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز

هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی

 

که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز

به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر

 

به حق روزبهان و به حق پنج نماز

که گوش دار تو این شهر نیکمردان را

 

ز دست ظالم بد دین و کافر غماز

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

 

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام

 

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌گفت

 

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

شهریار > گزیده غزلیات > غزلیات

چشمه‌ی ابدیت

شکفته‌ام به تماشای چشم شهلائی

 

که جز به چشم دلش نشکفد تماشائی

جمال پردگی جاودانه ننماید

 

مگر به آینه پاکان سینه سینائی

رواق چشم که یک انعکاس او آفاق

 

محیط نه فلکش زورقی به دریائی

دلی که غرق شود در شکوه این دریا

 

به چشم باز رود در شگفت ریائی

به قدر خواستنم نیست تاب سوختنم

 

به اسم عاشقم و اسم بی مسمائی

سواد زلف تو و سر جاودانه تست

 

که جلوه می‌کنداز هر سری به سودائی

به خاکپای تو ای سرو برکشیده‌ی من

 

که سر فرود نیاورده‌ام به دنیائی

به زیر سایه‌ی سروم به خاک بسپارید

 

که سرسپارده بودم به سرو بالائی

صدای حافظ شیراز بشنوی که رسید

 

به شهر شیفتگان شهریار شیدائی

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

گر من ز محبتت بمیرم

گر من ز محبتت بمیرم

 

دامن به قیامتت بگیرم

از دنیی و آخرت گزیرست

 

وز صحبت دوست ناگزیرم

ای مرهم ریش دردمندان

 

درمان دگر نمی‌پذیرم

آن کس که بجز تو کس ندارد

 

در هر دو جهان من آن فقیرم

ای محتسب از جوان چه خواهی

 

من توبه نمی‌کنم که پیرم

یک روز کمان ابروانش

 

می‌بوسم و گو بزن به تیرم

ای باد بهار عنبرین بوی

 

در پای لطافت تو میرم

چون می‌گذری به خاک شیراز

 

گو من به فلان زمین اسیرم

در خواب نمی‌روم که بی دوست

 

پهلو نه خوشست بر حریرم

ای مونس روزگار سعدی

 

رفتی و نرفتی از ضمیرم

سعدی > مواعظ > قصاید فارسی > برگشت به شیراز

برگشت به شیراز

سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد

 

مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد

فتنه‌ی شاهد و سودا زده‌ی باد بهار

 

عاشق نغمه‌ی مرغان سحر باز آمد

تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد

 

تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد

دل بی‌خویشتن و خاطر شورانگیزش

 

همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد

سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد

 

تا چه آموخت کز آن شیفته‌تر بازآمد

عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت

 

عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد

تا بدانی که به دل نقطه‌ی پابرجا بود

 

که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد

وه که چون تشنه‌ی دیدار عزیزان می‌بود

 

گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد

خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد

 

لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد

پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد

 

منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد

میلش از شام به شیراز به خسرو مانست

 

که به اندیشه‌ی شیرین ز شکر بازآمد

جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم

 

بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد

چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق

 

تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد

بلعجب بود که روزی به مرادی برسید

 

فلک خیره کش از جور مگر بازآمد

دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این

 

جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد

نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیله‌ی اوست

 

خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد

چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید

 

به گدایی به در اهل هنر بازآمد

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

خواهم اندر پایش افتادن چو گوی

خواهم اندر پایش افتادن چو گوی

 

ور به چوگانم زند هیچش مگوی

بر سر عشاق طوفان گو ببار

 

در ره مشتاق پیکان گو بروی

گر به داغت می‌کند فرمان ببر

 

ور به دردت می‌کشد درمان مجوی

ناودان چشم رنجوران عشق

 

گر فروریزند خون آید به جوی

شاد باش ای مجلس روحانیان

 

تا که خورد این می‌که من مستم به بوی

هر که سودانامه سعدی نبشت

 

دفتر پرهیزگاری گو بشوی

هر که نشنیدست وقتی بوی عشق

 

گو به شیراز آی و خاک من ببوی

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را

 

ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را

امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست

 

آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را

دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد

 

باری حریفی جو که او مستور دارد راز را

روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی

 

بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را

چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند

 

یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را

شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن

 

در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را

شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت

 

ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را

من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام

 

گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را

سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام

 

مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را

عبيد زاكاني > ديوان اشعار > غزل

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

رفتم از خطه‌ی شیراز و به جان در خطرم

 

وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم

میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل

 

زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم

گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش

 

گاه چون غنچه‌ی دلتنگ گریبان بدرم

من از این شهر اگر برشکنم در شکنم

 

من از این کوی اگر برگذرم درگذرم

بی‌خود و بی‌دل و بی‌یار برون از شیراز

 

«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم»

قوت دست ندارم چو عنان میگیرم

 

«خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم»

این چنین زار که امروز منم در غم عشق

 

قول ناصح نکند چاره و پند پدرم

ای عبید این سفری نیست که من میخواهم

 

میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم

عبيد > ديوان اشعار > قصيده

در تهنیت مراجعت شیخ ابواسحاق به شیراز

رسید رایت منصور شاه بنده نواز

 

به خرمی و سعادت به خطه‌ی شیراز

جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق

 

خدایگان مخالف کش موافق ساز

شمار جوش سپاهش ستاره را مانند

 

مسیر قبه‌ی چترش سپهر را دمساز

گشاده دولت او کشوری به یک حرکت

 

گرفته باز شکوهش جهان به یک پرواز

یقین که صبح ز ایام دولت او را

 

هنوز صبح سعادت نمیکند آغاز؟

کجاست حاسد بدبخت گو ببین و بسوز

 

کجاست بنده‌ی مخلص بگو بیا و بناز

به کامرانی چندانش زندگانی باد

 

که حصر آن نکند کس به عمرهای دراز

شهريار > گزيده غزليات

به سروناز شیراز

باز شد روزنی از گلشن شیراز به من

 

میکشد نرگس و نارنج سری باز به من

سروناز ارم از دور به من کرد سلام

 

جای آن را که چنان سرو کند ناز به من

افق طالع من طلعت باباکوهی است

 

کو فروتابد از آن کوه سرافراز به من

بانی کلک فریدون به قطار از شیراز

 

بار زد قافله‌ی شکر اهواز به من

با سر نامه گشودم در گنجینه‌ی راز

 

که هم از خواجه گشوده است در راز به من

شمعی از شیخ شکفته است شبستان افروز

 

گر چه پروانه دهد رخصت پرواز به من

شور عشقی که نهفته است در این ساز غزل

 

عشوه‌ها می‌دهد از پرده شهناز به من

دل به کنج قفس از حسرت پروازم سوخت

 

گو هم‌آواز چمن کم دهد آواز به من

شهریارا به غزل عشق نگنجد بگذار

 

شرح این قصه‌ی جانسوز دهد ساز به من

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود

نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود

 

با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود

خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم

 

وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود

پارس در سایه اقبال اتابک ایمن

 

لیکن از ناله مرغان چمن غوغا بود

شکرین پسته دهانی به تفرج بگذشت

 

که چه گویم نتوان گفت که چون زیبا بود

یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن

 

نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود

فتنه سامریش در نظر شورانگیز

 

نفس عیسویش در لب شکرخا بود

من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکست

 

یار بت پیکر مه روی ملک سیما بود

دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد

 

همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

 

اگر آن یار سفرکرده ما بازآید

گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست

 

پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید

نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار

 

چیست تا در نظر عاشق جانباز آید

من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر

 

کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید

اگر این داغ جگرسوز که بر جان منست

 

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

من همان روز که روی تو بدیدم گفتم

 

هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس

 

آن که محبوب منست از همه ممتاز آید

گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی

 

هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

اگر سروی به بالای تو باشد

اگر سروی به بالای تو باشد

 

نه چون بشن دلارای تو باشد

و گر خورشید در مجلس نشیند

 

نپندارم که همتای تو باشد

و گر دوران ز سر گیرند هیهات

 

که مولودی به سیمای تو باشد

که دارد در همه لشکر کمانی

 

که چون ابروی زیبای تو باشد

مبادا ور بود غارت در اسلام

 

همه شیراز یغمای تو باشد

برای خود نشاید در تو پیوست

 

همی‌سازیم تا رای تو باشد

دو عالم را به یک بار از دل تنگ

 

برون کردیم تا جای تو باشد

یک امروزست ما را نقد ایام

 

مرا کی صبر فردای تو باشد

خوشست اندر سر دیوانه سودا

 

به شرط آن که سودای تو باشد

سر سعدی چو خواهد رفتن از دست

 

همان بهتر که در پای تو باشد

سعدی > دیوان اشعار > غزلیات

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست

 

راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست

من در این جای همین صورت بی جانم و بس

 

دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست

تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم

 

فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست

آخر ای باد صبا بویی اگر می‌آری

 

سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست

درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم

 

روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست

نکند میل دل من به تماشای چمن

 

که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست

سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست

 

رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست

حافظ > دیوان اشعار > غزلیات

وصال او ز عمر جاودان به

وصال او ز عمر جاودان به

 

خداوندا مرا آن ده که آن به

به شمشیرم زد و با کس نگفتم

 

که راز دوست از دشمن نهان به

به داغ بندگی مردن بر این در

 

به جان او که از ملک جهان به

خدا را از طبیب من بپرسید

 

که آخر کی شود این ناتوان به

گلی کان پایمال سرو ما گشت

 

بود خاکش ز خون ارغوان به

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما

 

که این سیب زنخ زان بوستان به

دلا دایم گدای کوی او باش

 

به حکم آن که دولت جاودان به

جوانا سر متاب از پند پیران

 

که رای پیر از بخت جوان به

شبی می‌گفت چشم کس ندیده‌ست

 

ز مروارید گوشم در جهان به

اگر چه زنده رود آب حیات است

 

ولی شیراز ما از اصفهان به

سخن اندر دهان دوست شکر

 

ولیکن گفته حافظ از آن به

حافظ > دیوان اشعار > غزلیات

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

من دوستدار روی خوش و موی دلکشم

 

مدهوش چشم مست و می صاف بی‌غشم

گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو

 

آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم

من آدم بهشتیم اما در این سفر

 

حالی اسیر عشق جوانان مه وشم

در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز

 

استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم

شیراز معدن لب لعل است و کان حسن

 

من جوهری مفلسم ایرا مشوشم

از بس که چشم مست در این شهر دیده‌ام

 

حقا که می نمی‌خورم اکنون و سرخوشم

شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت

 

چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم

بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست

 

گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم

حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست

 

آیینه‌ای ندارم از آن آه می‌کشم

عبيد > ديوان اشعار > غزليات

مرا دلیست گرفتار خطه‌ی شیراز

مرا دلیست گرفتار خطه‌ی شیراز

 

ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز

خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق

 

طرب گزیده و با جور نیکوان دمساز

گهی به کوی خرابات با مغان همدم

 

گهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز

همیشه بر در میخانه میکند مسکن

 

مدام بر سر میخانه میکند پرواز

به روی لاله رخانش گ