|
به نام خداي عشق پايگاه ادبيات و شعر ايران پارس پردازش |
|||||||||||||||||||||||||||||
|
عاشقي صد مرتبه ديوانگي است عشق معجون و مرا بيچارگي است |
حافظ > دیوان اشعار > غزلیات
|
خانه | |||||||||||||||||||||||||||
سعدی > مواعظ > قصاید فارسی
|
خوشا سپیدهدمی باشد آنکه بینم باز |
|
رسیده بر سر الله اکبر شیراز |
|
بدیده بار دگر آن بهشت روی زمین |
|
که بار ایمنی آرد نه جور قحط و نیاز |
|
نه لایق ظلماتست بالله این اقلیم |
|
که تختگاه سلیمان بدست و حضرت راز |
|
هزار پیر و ولی بیش باشد اندر وی |
|
که کعبه بر سر ایشان همی کند پرواز |
|
به ذکر و فکر و عبادت به روح شیخ کبیر |
|
به حق روزبهان و به حق پنج نماز |
|
که گوش دار تو این شهر نیکمردان را |
|
ز دست ظالم بد دین و کافر غماز |
|
به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا |
|
که دار مردم شیراز در تجمل و ناز |
|
هر آن کسی که کند قصد قبةالاسلام |
|
بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز |
|
که سعدی از حق شیراز روز و شب میگفت |
|
که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز |
شهریار > گزیده غزلیات > غزلیات
|
شکفتهام به تماشای چشم شهلائی |
|
که جز به چشم دلش نشکفد تماشائی |
|
جمال پردگی جاودانه ننماید |
|
مگر به آینه پاکان سینه سینائی |
|
رواق چشم که یک انعکاس او آفاق |
|
محیط نه فلکش زورقی به دریائی |
|
دلی که غرق شود در شکوه این دریا |
|
به چشم باز رود در شگفت ریائی |
|
به قدر خواستنم نیست تاب سوختنم |
|
به اسم عاشقم و اسم بی مسمائی |
|
سواد زلف تو و سر جاودانه تست |
|
که جلوه میکنداز هر سری به سودائی |
|
به خاکپای تو ای سرو برکشیدهی من |
|
که سر فرود نیاوردهام به دنیائی |
|
به زیر سایهی سروم به خاک بسپارید |
|
که سرسپارده بودم به سرو بالائی |
|
صدای حافظ شیراز بشنوی که رسید |
|
به شهر شیفتگان شهریار شیدائی |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
گر من ز محبتت بمیرم
|
گر من ز محبتت بمیرم |
|
دامن به قیامتت بگیرم |
|
از دنیی و آخرت گزیرست |
|
وز صحبت دوست ناگزیرم |
|
ای مرهم ریش دردمندان |
|
درمان دگر نمیپذیرم |
|
آن کس که بجز تو کس ندارد |
|
در هر دو جهان من آن فقیرم |
|
ای محتسب از جوان چه خواهی |
|
من توبه نمیکنم که پیرم |
|
یک روز کمان ابروانش |
|
میبوسم و گو بزن به تیرم |
|
ای باد بهار عنبرین بوی |
|
در پای لطافت تو میرم |
|
چون میگذری به خاک شیراز |
|
گو من به فلان زمین اسیرم |
|
در خواب نمیروم که بی دوست |
|
پهلو نه خوشست بر حریرم |
|
ای مونس روزگار سعدی |
|
رفتی و نرفتی از ضمیرم |
سعدی > مواعظ > قصاید فارسی > برگشت به شیراز
|
سعدی اینک به قدم رفت و به سر باز آمد |
|
مفتی ملت اصحاب نظر باز آمد |
|
فتنهی شاهد و سودا زدهی باد بهار |
|
عاشق نغمهی مرغان سحر باز آمد |
|
تا نپنداری کشفتگی از سر بنهاد |
|
تا نگویی که ز مستی به خبر بازآمد |
|
دل بیخویشتن و خاطر شورانگیزش |
|
همچنان یاوگی و تن به حضر بازآمد |
|
سالها رفت مگر عقل و سکون آموزد |
|
تا چه آموخت کز آن شیفتهتر بازآمد |
|
عقل بین کز بر سیلاب غم عشق گریخت |
|
عالمی گشت و به گرداب خطر بازآمد |
|
تا بدانی که به دل نقطهی پابرجا بود |
|
که چو پرگار بگردید و به سر بازآمد |
|
وه که چون تشنهی دیدار عزیزان میبود |
|
گوییا آب حیاتش به جگر بازآمد |
|
خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد |
|
لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآمد |
|
پای دیوانگیش برد و سر شوق آورد |
|
منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد |
|
میلش از شام به شیراز به خسرو مانست |
|
که به اندیشهی شیرین ز شکر بازآمد |
|
جرمناکست ملامت مکنیدش که کریم |
|
بر گنهکار نگیرد چو ز در بازآمد |
|
چه ستم کو نکشید از شب دیجور فراق |
|
تا بدین روز که شبهای قمر بازآمد |
|
بلعجب بود که روزی به مرادی برسید |
|
فلک خیره کش از جور مگر بازآمد |
|
دختر بکر ضمیرش به یتیمی پس از این |
|
جور بیگانه نبیند که پدر بازآمد |
|
نی چه ارزد دو سه خر مهره که در پیلهی اوست |
|
خاصه اکنون که به دریای گهر بازآمد |
|
چون مسلم نشدش ملک هنر چاره ندید |
|
به گدایی به در اهل هنر بازآمد |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
|
خواهم اندر پایش افتادن چو گوی |
|
ور به چوگانم زند هیچش مگوی |
|
بر سر عشاق طوفان گو ببار |
|
در ره مشتاق پیکان گو بروی |
|
گر به داغت میکند فرمان ببر |
|
ور به دردت میکشد درمان مجوی |
|
ناودان چشم رنجوران عشق |
|
گر فروریزند خون آید به جوی |
|
شاد باش ای مجلس روحانیان |
|
تا که خورد این میکه من مستم به بوی |
|
هر که سودانامه سعدی نبشت |
|
دفتر پرهیزگاری گو بشوی |
|
هر که نشنیدست وقتی بوی عشق |
|
گو به شیراز آی و خاک من ببوی |
|
وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را |
|
ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را |
|
امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست |
|
آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را |
|
دوش ای پسر می خوردهای چشمت گواهی میدهد |
|
باری حریفی جو که او مستور دارد راز را |
|
روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی |
|
بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را |
|
چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک میزنند |
|
یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را |
|
شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن |
|
در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را |
|
شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت |
|
ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را |
|
من مرغکی پربستهام زان در قفس بنشستهام |
|
گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را |
|
سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آوردهام |
|
مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را |
عبيد زاكاني > ديوان اشعار > غزل
|
رفتم از خطهی شیراز و به جان در خطرم |
|
وه کزین رفتن ناچار چه خونین جگرم |
|
میروم دست زنان بر سر و پای اندر گل |
|
زین سفر تا چه شود حال و چه آید به سرم |
|
گاه چون بلبل شوریده درآیم به خروش |
|
گاه چون غنچهی دلتنگ گریبان بدرم |
|
من از این شهر اگر برشکنم در شکنم |
|
من از این کوی اگر برگذرم درگذرم |
|
بیخود و بیدل و بییار برون از شیراز |
|
«میروم وز سر حسرت به قفا مینگرم» |
|
قوت دست ندارم چو عنان میگیرم |
|
«خبر از پای ندارم که زمین میسپرم» |
|
این چنین زار که امروز منم در غم عشق |
|
قول ناصح نکند چاره و پند پدرم |
|
ای عبید این سفری نیست که من میخواهم |
|
میکشد دهر به زنجیر قضا و قدرم |
|
رسید رایت منصور شاه بنده نواز |
|
به خرمی و سعادت به خطهی شیراز |
|
جهانگشای جوانبخت شیخ ابواسحاق |
|
خدایگان مخالف کش موافق ساز |
|
شمار جوش سپاهش ستاره را مانند |
|
مسیر قبهی چترش سپهر را دمساز |
|
گشاده دولت او کشوری به یک حرکت |
|
گرفته باز شکوهش جهان به یک پرواز |
|
یقین که صبح ز ایام دولت او را |
|
هنوز صبح سعادت نمیکند آغاز؟ |
|
کجاست حاسد بدبخت گو ببین و بسوز |
|
کجاست بندهی مخلص بگو بیا و بناز |
|
به کامرانی چندانش زندگانی باد |
|
که حصر آن نکند کس به عمرهای دراز |
شهريار > گزيده غزليات
|
باز شد روزنی از گلشن شیراز به من |
|
میکشد نرگس و نارنج سری باز به من |
|
سروناز ارم از دور به من کرد سلام |
|
جای آن را که چنان سرو کند ناز به من |
|
افق طالع من طلعت باباکوهی است |
|
کو فروتابد از آن کوه سرافراز به من |
|
بانی کلک فریدون به قطار از شیراز |
|
بار زد قافلهی شکر اهواز به من |
|
با سر نامه گشودم در گنجینهی راز |
|
که هم از خواجه گشوده است در راز به من |
|
شمعی از شیخ شکفته است شبستان افروز |
|
گر چه پروانه دهد رخصت پرواز به من |
|
شور عشقی که نهفته است در این ساز غزل |
|
عشوهها میدهد از پرده شهناز به من |
|
دل به کنج قفس از حسرت پروازم سوخت |
|
گو همآواز چمن کم دهد آواز به من |
|
شهریارا به غزل عشق نگنجد بگذار |
|
شرح این قصهی جانسوز دهد ساز به من |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
|
نفسی وقت بهارم هوس صحرا بود |
|
با رفیقی دو که دایم نتوان تنها بود |
|
خاک شیراز چو دیبای منقش دیدم |
|
وان همه صورت شاهد که بر آن دیبا بود |
|
پارس در سایه اقبال اتابک ایمن |
|
لیکن از ناله مرغان چمن غوغا بود |
|
شکرین پسته دهانی به تفرج بگذشت |
|
که چه گویم نتوان گفت که چون زیبا بود |
|
یعلم الله که شقایق نه بدان لطف و سمن |
|
نه بدان بوی و صنوبر نه بدان بالا بود |
|
فتنه سامریش در نظر شورانگیز |
|
نفس عیسویش در لب شکرخا بود |
|
من در اندیشه که بت یا مه نو یا ملکست |
|
یار بت پیکر مه روی ملک سیما بود |
|
دل سعدی و جهانی به دمی غارت کرد |
|
همچو نوروز که بر خوان ملک یغما بود |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
|
کاروانی شکر از مصر به شیراز آید |
|
اگر آن یار سفرکرده ما بازآید |
|
گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست |
|
پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید |
|
نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار |
|
چیست تا در نظر عاشق جانباز آید |
|
من خود این سنگ به جان میطلبیدم همه عمر |
|
کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید |
|
اگر این داغ جگرسوز که بر جان منست |
|
بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید |
|
من همان روز که روی تو بدیدم گفتم |
|
هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید |
|
هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس |
|
آن که محبوب منست از همه ممتاز آید |
|
گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی |
|
هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
اگر سروی به بالای تو باشد
|
اگر سروی به بالای تو باشد |
|
نه چون بشن دلارای تو باشد |
|
و گر خورشید در مجلس نشیند |
|
نپندارم که همتای تو باشد |
|
و گر دوران ز سر گیرند هیهات |
|
که مولودی به سیمای تو باشد |
|
که دارد در همه لشکر کمانی |
|
که چون ابروی زیبای تو باشد |
|
مبادا ور بود غارت در اسلام |
|
همه شیراز یغمای تو باشد |
|
برای خود نشاید در تو پیوست |
|
همیسازیم تا رای تو باشد |
|
دو عالم را به یک بار از دل تنگ |
|
برون کردیم تا جای تو باشد |
|
یک امروزست ما را نقد ایام |
|
مرا کی صبر فردای تو باشد |
|
خوشست اندر سر دیوانه سودا |
|
به شرط آن که سودای تو باشد |
|
سر سعدی چو خواهد رفتن از دست |
|
همان بهتر که در پای تو باشد |
سعدی > دیوان اشعار > غزلیات
|
خرم آن بقعه که آرامگه یار آن جاست |
|
راحت جان و شفای دل بیمار آن جاست |
|
من در این جای همین صورت بی جانم و بس |
|
دلم آن جاست که آن دلبر عیار آن جاست |
|
تنم این جاست سقیم و دلم آن جاست مقیم |
|
فلک این جاست ولی کوکب سیار آن جاست |
|
آخر ای باد صبا بویی اگر میآری |
|
سوی شیراز گذر کن که مرا یار آن جاست |
|
درد دل پیش که گویم غم دل با که خورم |
|
روم آن جا که مرا محرم اسرار آن جاست |
|
نکند میل دل من به تماشای چمن |
|
که تماشای دل آن جاست که دلدار آن جاست |
|
سعدی این منزل ویران چه کنی جای تو نیست |
|
رخت بربند که منزلگه احرار آن جاست |
حافظ > دیوان اشعار > غزلیات
وصال او ز عمر جاودان به
|
وصال او ز عمر جاودان به |
|
خداوندا مرا آن ده که آن به |
|
به شمشیرم زد و با کس نگفتم |
|
که راز دوست از دشمن نهان به |
|
به داغ بندگی مردن بر این در |
|
به جان او که از ملک جهان به |
|
خدا را از طبیب من بپرسید |
|
که آخر کی شود این ناتوان به |
|
گلی کان پایمال سرو ما گشت |
|
بود خاکش ز خون ارغوان به |
|
به خلدم دعوت ای زاهد مفرما |
|
که این سیب زنخ زان بوستان به |
|
دلا دایم گدای کوی او باش |
|
به حکم آن که دولت جاودان به |
|
جوانا سر متاب از پند پیران |
|
که رای پیر از بخت جوان به |
|
شبی میگفت چشم کس ندیدهست |
|
ز مروارید گوشم در جهان به |
|
اگر چه زنده رود آب حیات است |
|
ولی شیراز ما از اصفهان به |
|
سخن اندر دهان دوست شکر |
|
ولیکن گفته حافظ از آن به |
حافظ > دیوان اشعار > غزلیات
|
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم |
|
مدهوش چشم مست و می صاف بیغشم |
|
گفتی ز سر عهد ازل یک سخن بگو |
|
آن گه بگویمت که دو پیمانه درکشم |
|
من آدم بهشتیم اما در این سفر |
|
حالی اسیر عشق جوانان مه وشم |
|
در عاشقی گزیر نباشد ز ساز و سوز |
|
استادهام چو شمع مترسان ز آتشم |
|
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن |
|
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم |
|
از بس که چشم مست در این شهر دیدهام |
|
حقا که می نمیخورم اکنون و سرخوشم |
|
شهریست پر کرشمه حوران ز شش جهت |
|
چیزیم نیست ور نه خریدار هر ششم |
|
بخت ار مدد دهد که کشم رخت سوی دوست |
|
گیسوی حور گرد فشاند ز مفرشم |
|
حافظ عروس طبع مرا جلوه آرزوست |
|
آیینهای ندارم از آن آه میکشم |
عبيد > ديوان اشعار > غزليات
|
مرا دلیست گرفتار خطهی شیراز |
|
ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز |
|
خوش ایستاده و با لعل دلبران در عشق |
|
طرب گزیده و با جور نیکوان دمساز |
|
گهی به کوی خرابات با مغان همدم |
|
گهی معاشر و گه رند و گاه شاهدباز |
|
همیشه بر در میخانه میکند مسکن |
|
مدام بر سر میخانه میکند پرواز |
|
به روی لاله رخانش گ |